![]() |
![]() |
|
| خاطرات شيرين |
|
ای پدر ای با دل من همنشین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط حسنا |
|
|
كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: «از میان تعداد بسیار فرشتگان من یكی را برای تو در نظر گرفتهام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد.» اما كودك هنوز مطمئن نبود كه میخواهد برود یا نه !!!! اینجا در بهشت من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند. خداوند لبخندی زد،ّّ فـــرشـــتــــهات برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، و تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی شد. كودك ادامه داد: من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند، وقتی زبان آنها را نمیدانم؟ خداوند او را نوازش كرد و گفت: فــــرشــــتـــه تو، زیباترین و شیرینترین واژههایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی. كودك با ناراحتی گفت: وقتی كه میخواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت «فــــرشــــتــــهات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد كه چگونه دعا كنی» كودك سرش را برگرداند، شنیدهام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند، چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟ فــــــرشــــــتــــــهات از تو محافظت خواهد كرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. كودك با نگرانی ادامه داد اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فـــــــرشــــتــــهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در كنار تو خواهم بود. و در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشود. كودك دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند. او به آرامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فـــــرشــــتــــهات را به من بگو؛ خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: «نام فــــــرشـــتـــه اهمیتی ندارد و به راحتی میتوانی او را مـــــــــــادر صدا كنی» مامان مهربونم روزت مبارك |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط حسنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من حسنا هستم متولد 18 خرداد 58 و شوهرم جعفر متولد 29 بهمن 51 . هر دو با هم تو يه شركت خصوصي كار مي كنيم .
این وبلاگ برای ثبت خاطرات ایام خوب زندگی من و همسر مهربونم ساخته شده من و عزیز مهربونم پیمان زناشوییمون رو با همدیگه در 29 خرداد سال 82 بستیم و در 31 ارديبهشت ماه سال 83 با دعای خیر پدر و مادرامون راهی کاشانه پر از عشق و محبتمون شدیم این وبلاگ رو برای ثبت وقایع و خاطرات زندگی مشترکمون ثبت کردم تا مرورری باشد به روزهای خوشی که می گذرند و روزهای که می آیند شاید روزی رسید و فرزاندانمان ادامه رو این راه شدند...... |
| نوشته های پیشین |
|
88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 87/11/01 - 87/11/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 |
| پیوندها |
|
روزانه هاي من ستاره شبهاي مهرنوش دنياي مهتاب دفتر شعر پادیان پارسی مامان مينا و متين كوچولو مامان رزا و هديه خداي مهربون زن امروز دفتر خاطرات زندگي سحر غزل خانم يك عدد سارا |
|
RSS
|